خرید بک لینک

درباره سایت

152

امکانات وب

شما رو نمیدونم، اما من، بچه که بودم، وقتی کسی میومد خونه مون که خیلی برام عزیز بود، دلم نمی خواست بره، دوس داشتم یه مدت طولانی بمونه، به این زودیا نره. منم خب بچه بودم، کاری از دستم برنمیومد، ولی کفش اون مهمون عزیز رو یه جا قایم می کردم که پیداش نکنه؛ بعد که می خواست بره، دنبال کفشاش که میگشت و پیداشون نمیکرد، مامان بابا میگفتن، آخی ببین بچه چقد دوسِت داره! دلشو نشکن، بمون. مهمون هم با یه لبخند برمیگشت و یه مدت دیگه می موند خونمون. به همین سادگی. اما حالا که بزرگ شدم، همه چی یهو تغییر کرده. اوضاع عوض شد کلا. حالا کسی رو ندارم که بخوام کفششو پنهون کنم که بمونه؛ یعنی راستشو بخواین، کفشِ هرکیو توی هزارتا سوراخ سُنبه هم پنهون کنم، بازم میذاره میره. خیلی طول کشید که بفهمم، موندنِ آدما به کفش شون نیس، به دلشونه. اما چه سعادت بزرگیه اگه برای کسی اونقد مهم باشی که کفشتو برای همیشه پنهون کنه که نری. چه سعادت بزرگیه اگه هنوز کسی هست که بخواین کفشاشو پنهون کنین! و چقدر آدمای کمیابین اونایی که میدونن کفششونو کجا گذاشتین، اما وانمود میکنن که ندیدن .............. :(

+تاریخ ۱۳۹۶/۰۲/۰۷ساعت نویسنده ته دیگ ماکارونی :/ |

برچسب: نویسنده: کسری جعفری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 17:37

صفحه بندی