هیچ گاه دست های دخترانه ام ، بین دست های مردانه اش قفل نشد
هیچ گاه هرم نفس هایش ، برای یک بوسه عاشقانه به سیمای غمبارم نخورد
هیچ گاه شانه به شانه
زیر باران
خیابان ها و کوچه ها را قدم نزدیم
هیچ گاه روی صندلی کنج کافی شاپ ، رو به روی هم ، خیره به هم
ننشستیم ...
تا که بپرسد : چی میخوری خانومی ؟
هیچ گاه ، هیچ گاه های عاشقانه و دو نفره را تجربه نکردیم
اما ...
میان دو تیله سیاهش ، عاشقانه ای به چشم میخورد که لحظه ای نبود
ابدی بود ....
و
مغز پوچ من، میپنداشت
مالک
آن عاشقانه های دو تیله سیاه ست ...
اما ، امروز ....
دستهایم بین هم قفل میشوند
جلوی صورتم میگیرم تا حایلی شود بر سیمای غمبارم
و
تنهایی
دست در دست خودم
شانه به شانه خودم
زیر باران چشمهایم
تمام کوچه ها و خیابان ها را گز کرده ام ....
روی صندلی کنج کافی شاپ هم نشستم اما خیره به دیوار رو به رو
و این گارسون وقیحی بود که چشم تو را دور دید ، و پرسید :
چی میخوری خانومی .............. ؟
و مثل همیشه...
+ همون همیشگی لطفا !
( و همون همیشگی من ،
شیرین ترین اتفاق زندگی تلخم است ، ( دوست داشتن تو ♡) )
.
.
.
# چرت و پرت نویس اینجانب..... !
برچسب:
نویسنده: کسری جعفرینژاد