محبوبم...
امروز هم بی تو گذشت. چشم دارد به ندیدنت عادت می کند؛
زبان نامت را به سختی در دهانم می چرخاند؛
دست ها بلا استفاده و گوش هایم صدایت را ...
روزگار غریبی ست و درد هر بار یکی از اعضای تنم را احاطه می کند.
شاید برای همین است که قلب و مغزم، با آنکه همیشه کنار تواَند؛
بیقراری هم می کنند.
قلب... مثل مادری که جنگ، جنازه ی فرزندش را هنوز پس نداده است
و مغز... چون پدری که در تنهایی و خلوتش، به آرامی می گرید.
چه تشبیه مسرت بخشی...! که هربار به یادم خواهد آورد ...
" هرگز، فراموش نخواهی شد ..."
| حمید جدیدی |
.
.
.
# این قلب درد و این تنگی نفس ، آخرش منو راهی قبرستان میکنه
ب همین زودیا . . .
# هیچی بد تر از نفس تنگی نیست ، احساس میکنم
یه نفر با جفت پا روی شش هام ایستاده :(
برچسب:
نویسنده: کسری جعفرینژاد